بهار نشد ....

همه گفتند
با یک گل
بهار
نشود ........
میگویم
چهار فصلم بهاری شد
وقتی که آمدی ام
بوئیدمت - بوسیدمت - دیدمت- به آغوش کشیدمت
حتی ثبت کردم عکس رُخت
با ژلاتین جاودانگی ام .....
دیگر تنهائی ام پر کشید و رفت
تا وقتی که باشی ام
حتی از دور ترین دست نیافتنی .....
امروز محتاج دست تو ام - دست یکی شدن
برسونه منو به او -خدائی شدن - با تو شدن
من و تو - ما شدن ....
تا ببینی هستمت
از جنس فاصله های رسیدنی
نه رفتنی ....
نه ماندنی - پشت شیشه های غم زده بی صدا و بارونی
حتی پشت جمعه های غریب تنهائی ......

مهدی مقدم دوست

/ 0 نظر / 6 بازدید