کودکانه

از نگاه دخترکان دستفروش میترسم
ولی دل بزرگش آرامم میکند ..
ارامتر از حتی کودکیهای بم عزیزم .
بمی که اوار دلتنگی اش عمری بر جان ریشه کرده
یا نه
شاید آوار بنایش کوچکتر از آوار دل من است
نمیبینی ...
آن کودک در نیمه های پر تنهائی خود
پر کرد تنهائی اردبیل را
با خرمای بمی اش - گرما شد سوغاتش - با مهرش ..
همچو همان کودکان مظلوم دزفول - اهواز - بصره - غزه - یا حتی بغداد و بیروت
بیروت پر باروت ...
کودکان مظلوم هم خاکم ... فارغ از مرزها
یا شاید بوسنی ...
کودکانی که با سیاست اجین شد کودکیشان ...
دیروز جنگ - امروز خاطره
دیشب بود بخواب دیدم کودکان بهرامی را
همان خانه مرحم در تهران ...
کودکان مظلوم وطنم - شهرم - خاکم - عشقم
که در خواب سوختند و رفتند ...
دیگر هیچ نگاهی . صدائی . از آنها در نیامد ..
نه الاکلنگ بخود دیدند نه دو دو اسکاچی
آخرین صدا صدای مرگ بود
صدای مرگ ...
صدای آشنای کودکان سومی
نه نسل سومی . همه نسلها - در جهان سومی
نه منجی شنید صدایشان - نه خدا
فقط سوختند و پرکشید
کودکی
عمر
و آخر خاموشی ...
خاموشی ...
کودکان بزرگ شده دیروز - مردان و زنان امروز
پر از درد - کینه - یاد مرگ
موشک - توپ -طیاره
نه گرگم به هوا
همیشه گرگانشان در هوا بودند
و آنها بر زمین ...
از الا کلنگ چوبش ماند . که آنهم بر سر کوفته شد ...
حتی با یادش .. خاطرش ....
اری
ما همه جهان سومی هستیم ...
جهانی پر از بوی نفت - و سفره های پر از خون جگر
اما پر ز مهر ... پر ز عشق - به هر چیز و ناچیز ...
پدر رفت به عشق پسر . پسر رفت به عشق خواهر و خواهر رفت به عشق مادر ..
مادر تنها شد ... آه ای مادر .. که نامت امروز وطن من است ....
وطنی فراتر از مرزها ...
وطنی پر از درد و یاد خون و خونبها .....
و آخر ماند یک کلام ....
و آنهم سلام ...
سلام ....

مهدی مقدم دوست
.... دو میم دال .....

/ 0 نظر / 3 بازدید