سر به هوایم ....

من از وقتی به زمین نشستم
دانستم که نشستن با اسمانی ها جزا دارد
ولی در اندک ساعت
شبی از خواب با تو زیستم زیبا ...
چقدر با دل و جان 
در کوچه پس کوچه های خیس و آب گرفته از باران دلم 
قدم زدم و تو را به آسمان 
در زلالی ابهای پهلو گرفته بر زمین دلم دیدم 
تو در آسمان و من همچنان پا بر زمین 
آه و صد افسوس بر دل .....
وقتی که واژه هایم لبریز شد 
دلم فارغ 
قلبم همچو اناز سهراب ترک خورد 
ولی هیچ دستی فواره خواهش نشد ... 
تو ای پاک تر از باران چشمان من 
روبروی من مباش 
در کنارم باش ..
که نمیدانم طلوع آفتاب فردا را چگونه زیست خواهم کرد ....
در ایستکاه قطار عمر 
وقت سوار شدن دل به سوی ابدیت - دستی تکان ده
و با خدا حافظی - حتی تلخ همراهی ام کن ....
چه خوش باور آمدم ..
ولی میدانم تا شب ابر 
و باران 
راهی نیست زیبا ....

مهدی مقدم دوست 
..... دو میم دال .....

/ 0 نظر / 2 بازدید